|
|
|
|
|
كودك نجوا كرد : خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد. پس كودك فرياد زد : خدايا با من صحبت كن!وآذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد : خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد. كودك در نااميدي گريه كرد وگفت:خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را نشناخته بود از آنجا دور شد . (ماخذ : نشان لياقت عشق) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46 توسط شيوا
|
|
||