تبليغاتX
كلبه من
براي خودت زندگي كن نه براي جلب رضايت و تصديق ديگران

در تكاپو ...تا بهتر از آن باشيم كه هستيم

 

بهتر از اين شيوه اي براي زندگي نيست .

 

                                                             ( سقراط )

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:26  توسط شيوا  | 

گاهي از خدا چيزي ميخوايم و خدا ميگه:باشه!و خواسته ات را ميدهد.

 

گاهي ميگه : نه ! چون ميخواد پس از مدتي بهتر از آن را به تو بدهد.

 

اما گاهي ميگويد صبر كن ! مي داني چرا ؟

 

چون اون موقع مي خواهد بهترين را را بهت بده .

 

پس در راه خدا صبر كن و اميدوار باش ...

 

                                                                         (نويسنده اين جمله : ؟؟؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:38  توسط شيوا  | 

هوالله

 

اي بنده حق !  راضي به قضا باش و به آنچه او مقدر فرموده خشنود گرد.

 

همچو گمان مدار كه آنچه آرزوي انسان است خير انسان است.

 

چه بسيار آرزو كه عدو جان است .

 

پس امور را به يد قدرت حق تسليم نما و از خود خواهش مدار .

 

البته فضل حق شامل گردد وآنچه خير و صلاح است حاصل شود.

 

والبهاءعليك

"عبدالبها عباس"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط شيوا  | 

خدايا...

 

هرگز از اينكه زمين خوردم گله نمي كنم

 

چون قبل از قدم برداشتن به تو توكل كردم و راضي بودم به رضاي تو

 

اراده تو چنين بود كه زمين بخورم ...زخمي شم...گريه كنم...

 

اشكهايم براي زمين خوردن نيست...از درد زخم هايم است...

 

گاهي بايد با بالهاي زخمي پرواز كرد

 

دواي دردم توئي...مرهم زخمم توئي...

 

يا مرهمي بر زخمم بذار  تا دردم آروم بشه

 

يا بهم نيروئي بده كه با همين بالهاي زخمي پرواز كنم

 

اما اينگونه رو زمين ماندن نه رضاي توست نه تمناي من...

 

خدايا كمكم كن تا تو همون مسيري پرواز كنم كه تو مي خواهي...

 

من از پرواز نمي ترسم چون تو ازم خواستي اوج بگيرم...

 

من از پرواز نمي ترسم چون تو حافظ و ناصرم هستي...

 

من پرواز رو دوست دارم چون از زمين دل ميكنم و به سوي تو ميام...

 

من پرواز را دوست دارم چون از هميشه از مرداب ماديات بيزار بودم...

 

من پرواز رو دوست دارم چون عاشق آسمان آبي ام نه زمين سياه...

 

اين پرنده ضعيف باز هم مي خواد پرواز كنه...

 

شايد باز هم زمين بخورم ...زخمي شم...اشك بريزم...

 

اما باز هم پرواز ميكنم...                                                 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:59  توسط شيوا  | 

زمان ...

 

بس كند مي گذرد براي آنان كه در انتظارند

 

بس تند مي گذرد براي آنان كه مي ترسند

 

بس طولاني است براي آنان كه در اندوهند

 

و بس كوتاه براي آنان كه سرخوشند

 

اما ابدي است براي آنان كه عاشقند

 

                                                            "هنري ون دايك"

ولنتاين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:12  توسط شيوا  | 

چشمهايم را مي بندم و به يك روياي شيرين مي روم

 

مرگ...آزادي از كالبد جسم  آزادي از اين دنيا

 

رهائي از غم ها  دردها  ترديدها  افكار  اعمال و ...

 

راحت شدم  سفر دنيوي ام پايان يافت

 

اما نه ...يك صدا روياي شيرينم را بر هم مي زند .

 

صداي گريه ها  صداي ناله ها  شيون ها...

 

عزيزانم از صميم قلب و متظاهران از روي ريا اشك مي ريزند .

 

اما تا كي ؟! تا كي اشك خواهند ريخت ؟!

 

تا كي خاطره هايم را حفظ خواهند كرد ؟

 

تا كي عكسهايم را نگه خواهند داشت ؟

 

تا كي اسم من را به خاطر خواهند داشت ؟

 

تا كي با شاخه گل بر مزارم خواهند آمد؟

 

يك ماه ؟ يك سال ؟ دو سال ؟ سه سال ؟!!

 

بنا بر جايگاهي كه در قلبها داشتم از ياد خواهم رفت .

 

براي بعضي ها همان لحظه فراموش خواهم شد!

 

براي بعضي ها 40 روز ! بعضي ها يك سال ! دو سال !

 

شايد ..شايد در خاطر عده اي تا ابد ماندگار باشم.

 

اما مي خواهم يك وصيت كنم براي آخرين فردي كه مرا فراموش كرد

 

" آن زمان كه يادم از خاطره ها پاك شد.

 

آن زمان كه نام و نشانم را برف و باران از سنگ قبرم محو كرد

 

تو آرام بر سر مزارم بيا و بر سنگ قبرم اين جمله را حك كن :

 

 

(مبارزي كه هرگز نجنگيد اما شكست خورد )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط شيوا  | 

 

طلب كن به تو عطا خواهد شد

 

 

جستجو كن خواهي يافت

 

 

در را بزن به رويت گشوده خواهد شد .

 

 

                                                              "انجيل"

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 15:25  توسط شيوا  | 

نفسامونو اگه حتي بگيرن

 

اگه حتي صدهزار از ما بميرن

 

بازم آواز مي خونيم با هم ديگه

 

شعر پرواز مي خونيم با همديگه

 

ديگه اين نغمه فراموش نمي شه

 

شعله عشق بهاء هيچ جوري خاموش نمي شه

 

شعله عشق بهاء هيچ جوري خاموش نمي شه...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:11  توسط شيوا  | 

حضرت عبدالبهاء مي فرمايند :

 

"بگذاريد عشق و نورانيت ملكوت از چهره شما ببارد

 

تا تمام كساني كه به شما چشم مي دوزند

 

از انعكاس و جلوه آن نوراني گردند."

 

                                                 

 

                                     (ترجمه از اعلان صلح عمومي  ص 6)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط شيوا  | 

من يك پرنده ام ...پرنده اي كه پرواز را آموخت...

 

اما امروز احساس ميكنم چيزهاي ديگر غير پرواز نيز هست كه بايد آموخت

 

هميشه مسيرهاي آرام را براي پرواز انتخاب كردم ...

 

از راههاي غريب و ناشناخته مي ترسيدم...

 

مي خواهم  جرات پرواز  را بياموزم...

 

ديگه نمي خوام وقتي بالهايم زخمي شد به گوشه اي كز كنم...

 

مي خواهم از درد و زخم بالهايم بگويم...

 

مي خواهم با بالهاي شكسته و زخمي نيز پرواز را تجربه كنم...

 

مي خواهم در آسمان آبي پرواز كنم و عظمت خدايم را ستايش كنم.

 

مي خواهم پرواز كنم ...اوج بگيرم...مي خواهم از زمين فاصله بگيرم...

 

ميدونم هر چي از زمين و ماديات بيشتر فاصله بگيرم به خدايم نزديكتر ميشم...

 

مي خواهم هنگام مرگ در اوج باشم...

 

مي خواهم يا در حال پرواز باشم...يا در قله كوه...

 

نمي خوام روي زمين بميرم...نميخوام ميون گرداب ماديات بميرم.

 

ديگه مي خواهم پرواز كنم ...مي خوام با توكل به حق در مسيرهاي جديد پرواز كنم...

 

آري من يك پرنده ام...آسمان آبي مال منه ...نه زمين خاكي

 

خدايا اين پرنده را در باد و باران و طوفان حفظ كن...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:16  توسط شيوا  | 

هدف از اين آپ : چرا نظرات اين وبلاگ تاييدي شد ؟

 

جناب "افشاگر" : امروز با خواندن كامنتهاي شما واقعا متاسف شدم

 

كه هنوز در ايران ما افرادي هستند كه خود را پيرو يك دين الهي مي دانند

 

اما با بغض و تعصب و بدون عفت كلام در مورد يك ديانت آسماني ديگر صحبت ميكنند.

 

بايد خدمتتون عرض كنم همه كامنتهاي شما رو نخوندم

 

چون كاملا مشخص شد كه چگونه شخصيتي داريد

 

در ادامه توهينهاتون گفته بوديد:"براي اعاده حيثيت و آبرويم تند تند بيام پاك كنم"

 

بايد عرض كنم آبرو و شخصيت من دست شما نيست كه بخوايد حفظ يا نابودش كنيد.

 

هر كس با گفتار و اعمال خود معرف شخصيت خود خواهد بود ...

 

تاييدي شدن نظرات نيز تنها به اين دليل است كه نمي خوام ذهن دوستانم

 

با سخنان سرشار از بغض شما مشغول و آلوده بشود.

 

طبق خواسته مولايم نمي خواهم سخني غير از محبت بيان شود .

 

واقعا متاسفم كه در اين ماه مبارك كه بايد سعي در تطهير و تقويت ايمانتان كنيد

 

و به جاي اينكه سعي در آبادي وطن و كمك به هم وطنهاتون كنيد

 

طبق گفته خودتان " نذر كردم بيام اينجا روزي سي تا بد و بيراه بهت بگم..." ...

 

اما مطمئن باشيد اگر نظراتتان خلاف شئونات اخلاقي و اصول انساني نباشد

 

حتما درج خواهد شد...

 

به اميد روزي كه همه انسانهابا هر دين و آئين و عقيده اي بتوانند با صلح زندگي كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:12  توسط شيوا  | 

خوب سه تا بچه خرج دارن دیگه

دزدي

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:8  توسط شيوا  | 

                             

زندگي آسان نيست...

 

خستگي هر آن در كمين است...

 

آزرده مي شوي...احساس شكست مي كني...

 

مي خواهي به كناره روي و وانمود كني اتفاقي نيفتاده...

 

اما نه ...!

 

تو بازنده نيستي يك مبارزي.

 

پيش از آنكه برنده باشيم بايد بازنده باشيم.

 

بايد گاه بگرييم تا بتوانيم روزي بخنديم.

 

بايد آزرده شويم تا روزي توانمند باشيم.

 

اگر پيوسته بكوشي و ايمان داشته باشي

 

در پايان پيروزي از آن تو خواهد بود .

 

                                                                 "آن ديويس"

                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 14:21  توسط شيوا  | 

به یاد مادربزرگ عزیزم

دلم خيلي واست تنگ شده ...واسه نگاهت ...صدات...مهربونيات

 

حسرت با تو بودن داره آتيشم مي زنه ...دلم داره واسه وجود نازنينت پر مي زنه

 

از اون روزي كه از بينمون پركشيدي با به ياد اوردنت دلم آتيش مي گرفت

 

اون زماني كه به روزهاي با تو بودن فكر مي كنم تمام وجودم پر ميشه از حسرت ...درد ...غم

 

عكس قشنگتو از كنار آينه برداشتم تا ديگه يادت نيفتم اما انگار روح زندگي از اتاقم پركشيد

 

ياد بچگي هام افتادم ...ياد اون شبهائي كه نصفه شب مي اومدم بيدارت ميكردم

 

نگاه مهربون و گرماي دستات كافي بود تا كابوس شبانه از يادم بره

 

ياد اون صبح هائي كه با صداي دعا و مناجاتت از خواب بيدار ميشدم

 

ياد اون روزائي كه با گريه به اتاقم پناه مي بردم...ياد آرامشي كه در حرفهاي تو بود...

 

يادمه هميشه ميگفتي : " خونه بدون اين دختره سوت و كوره "

 

كاش بودي و مي ديدي خونه دلم چقدر سوت و كوره ...

 

كاش بودي و بهم دلداري ميدادي ...

 

مطمئنم اگه بودي گريه كردن تو آغوش مهربونت آرومم مي كرد ...

 

خيلي مديونتم ...خيلي شرمندتم ...خيلي دلتنگتم ...خيلي غم دارم ...خيلي خسته ام...

 

از اين دنيا ي فاني از اين مردم خسته ام ...دلم مي خواد بيام پيشت ...

 

دلم ميخواد وقتي با اين دنيا وداع كردم پيش تو و پيش خدا سربلند باشم

 

مي خوام مثل تو زيبا زندگي كنم ...مي خوام بعد مرگم كار نكرده نداشته باشم

 

مي خوام با وجدان آسوده بميرم ... مي خوام مثل تو جواب بدي رو با خوبي بدم

 

فقط من و تو و خدا مي دونيم كه در قلب من چي ميگذره ...چقدر غم دارم ...چقدر دلتنگم...

 

اين روزا خيلي احساس ناتواني و ضعف و ترديد و غم مي كنم ...

 

مي دونم بايد بيشتر و بيشتر به خدا نزديك شم و از ماديات دل بكنم ...

 

مي دونم كه بايد بغض نكنم لبخند بزنم ...بايد توكل كنم ...بايد صبر كنم ...بايد تلاش كنم...........

 

هرگز فراموشت نمي كنم ...ديگه هيچوقت عكست رو از خودم دور نمي كنم ...دوست دارم...

 

تمام دلخوشيم تو اين دنيا اينه كه با دست پر و روحي پاك  و  وجداني آسوده

 

از اين دنياي فاني به جهان باقي بشتابم ... دلم مي خواد اون روز با لبخند به استقبالم بياي...

 

الهي آمين

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط شيوا  |